وقتی درد و رنج و ترس با هم یکی میشوند..(●’◡’●)
دقیقا جایی است که تنها توکل به ما کمک میکند. توکل کردن به خداوند.😊
تنها امید و امید است❤️ که درد را به تحمل و رنج را به فراموشی و ترس را به امنیت تبدیل میکند.💖💖
تنها امید به آمدن روزهای خوب و عالی است که سختی درد را کم میکند.😎😎
اگر چه در این مسیر اشک های نهفته زیادی خواهیم داشت و لحظه های بارانی زیادی خواهیم داشت. اما میشود که گذر کرد.😣
میشود که در عالم تنهایی خویش، رفت و با تنها شدن حال دلمان را بهتر کنیم.😉
میشود در عالم تنهایی با خودمان، حرف های خوب بزنیم و خودمان را امیدوار کنیم و مطمئن کنیم که همه چیز تمام میشود و دوباره حالمان خوب میشود.🤷♀️
همیشه زندگی، برایم عجیب است. بخواهم ساده تر بگویم با سادگیاش من را عجیب در دنیای سادگیاش، حل میکند. گاهی برای خودم متاسف میشوم که چرا و چرا! این زندگیای که متعلق به هیچکس نیست برایم جدی میشود و جدی.🙌
از این ناراحت میشوم وقتی میدانم که این روزها با تمام هیجانات، و دل مشغولیهاش تمام میشود چرا من آن را جدی میگیرم. ناراحت میشوم وقتی آینده یک چیزی را میدانم اما باز هم دلگیر میشوم و خسته میشوم. غمگین میشوم. و.و…
این داستان دانستن من؛ برای خیلی از ماها عجیب و غریب نیست. اما فراموشی که در پس خودش دارد بیش از حد عجیب و غریب است. شاید همین عجیب بودنش؛ برای ما تازگی دارد.
تویی که داری این دل نوشته کوتاه را میخوانی بدون که تمام میشود زودتر از آنچه که فکرش را بکنی و زودتر از آنچه که فکرش را بکنم. برای همین همیشه این جمله قشنگ از شعر قیصر امین پور را با خودم مرور میکنم. “و ناگهان چقدر زود دیر میشود”🎶
حرفهای ما هنوز ناتمام…
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است..
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی…
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود

